خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
| نیاز | |
|
وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن … |
برچسبها: عرفان و اندیشه
فوریه 25, 2008 در 19:12 |
خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار
آوریل 3, 2008 در 21:32 |
خداوندا ،اگر روزی بشر گردی
زحال ما خبر گردی ، پشیمان می شوی از قصه ی خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا ، نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
مه 15, 2008 در 19:00 |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفته گان خفته را آشفته سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را!
ژوئیه 4, 2008 در 09:07 |
آفرین بر شما از نوشته های دکتر بیشتر بنویس با تشکر
پاسخ:
اگر دقت کرده باشید ما هیچ نوشته ای از او نداریم .
اکتبر 22, 2008 در 12:30 |
تو غریبی و من انگار غریبانه ترم
بی تو در شهر تو من از همه بیگانه ترم
دسامبر 8, 2008 در 18:03 |
الهی … با من کن و از من ساز آنچه که خود میخواهی
دسامبر 25, 2008 در 23:05 |
اگرتنهاترین تنهایان شوم بازخداهست واوجایگزین تنهایی ماست
مه 13, 2009 در 00:21 |
با لاله که گفت…
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته، باز چون می آید؟
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو، بوی جنون می آید
ژوئن 19, 2009 در 19:14 |
به سه چیز تکیه نکن:
غرور، دروغ و عشق.
آدم با غرور می تازد
با دروغ می بازد
و با عشق میمیرد
«دکتر شریعتی»
ژوئن 29, 2009 در 08:38 |
تشکر میکنیم از اشعاری که در این سایت نوشتید. من دوست دارام اشعار بیشتری از دکتر شریعتی داشته باشم، اگه امکانش هست تعدادی از اشعار دکتر شریعتی رو به پست الکترونیکی من بفرستید ممنون میشم.
مارس 30, 2010 در 18:29 |
من اشعار زیادی از دکتر دارم و میخوام بیشتر داشته باشم
اگه مایلید باهم به اشتراک بگذاریم.
ژوئیه 1, 2009 در 22:45 |
متشکرم به خاطر این مطالب زیبا و پر معنای شما .
انشا… اگه عمری باشه بازم حتما سر میزنم
فقط بگین از کجا میتونم مجموعه آاشعار دکتر شریعتی رو پیدا کنم .
هر وقت گفته ای این انسان وارسته رو میخونم مو به تنم سیخ میشه
همیشه با خودم میگم خدایا این واقعا یه انسان بوده یا فرستاده از سمت تو که ما حسرت بخوریم چرا تو دورانش نبودیم تا نوکریشو بکنیم و ازش چیز یاد بگیریم .
واقعا یه اعجوبه بوده . روحش شاد .
ژوئیه 17, 2009 در 11:52 |
سلام. من اشعار دكتر شريعتي رو خيلي دوست دارم. الانم با گوشيم دنبال اين اشعار ميگشتم كه به سايت شما برخوردم، ميخام كه اشعار بيشتري برام بذارين.
س.ش از نيروگاه سيكل تركيبي خوي
ژوئیه 18, 2009 در 00:30 |
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی
ژوئیه 18, 2009 در 00:32 |
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
ژوئیه 18, 2009 در 00:33 |
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشكوه می آفرینند.
( دكتر علی شریعتی )
اوت 18, 2009 در 16:14 |
در آشکار و در نهان به آنان دل می بندیم که نمی خواهندمان و شاید این باشد دلیل تنهاییمان….
«دکتر علی شریعتی»
اوت 20, 2009 در 17:33 |
وقتی زیبایی در تمام کلمات برق میزند چه نیازیست که من چیزی را شرح دهم؟؟؟
سپتامبر 18, 2009 در 01:01 |
عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛
و آن دوست داشتن است
سپتامبر 18, 2009 در 01:03 |
ای زمان
آرام ما را در برگیر
تا غریق موج های تو شویم
آنچنان که غرق رویا می شویم
سپتامبر 30, 2009 در 23:10 |
زنده بودن را به بيداري بگذرانيم كه سالها به اجبار خواهيم خفت (شريعتي)
اکتبر 18, 2009 در 22:37 |
سلام مثل همیشه با خواندن اشعار دکتر شریعتی ذوق میکنم وبه حقیقت وجود خداوند بیش از پیش پی میبرم.با عرض معذرت اگه میشه به نمای وبلاگتون بیشتر برسیدوتصویری از خود دکتر هم باشه چه بهتر.
اکتبر 20, 2009 در 08:27 |
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
نوامبر 9, 2009 در 00:01 |
خدایا
میدانم که هستی
از مهربانی و لطفت مطمئنم
وبه عدالتت یقین دارم
ولی مطمئن نیستم که مرا دوست داری یا نه؟
ژانویه 5, 2010 در 20:58 |
بسیار عالی بود من شخصیت وبه طبع آثار جناب دکتر شریعتی را خیلی زیاد دوست می دارم البته متاسفانه یافتن آثار ایشان بسیار سخت است از اینکه امکان مطالعه برخی از آنها در به من دادید متشکرم .موفق وموید باشید .
ژانویه 9, 2010 در 18:15 |
هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندخم یک کوچه ایم
ژانویه 10, 2010 در 21:23 |
SALAM
فوریه 2, 2010 در 15:51 |
خدايا تو چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي هيهات نفهميدم ! خون بايد ميشدي
و در رگهايم جاري ميشدي تا همه سلولهايم يارب يارب ميگفت
دكتر شريعتي
فوریه 2, 2010 در 15:57 |
خدايا ما اگر بد كردم تو را انسانهاي خوب فراوان است
اما اگر تو مدارا نكني مرا خداي ديگر كجاست .
دكتر شريعتي
مارس 16, 2010 در 01:41 |
از شما بسيار ممنونم كه اشعار جناب استاد را نوشته ايد.من بسيار تنها هستم و فقط شعرهاي اوست كه مونس تنهايي منست.اگر تنهاترين تنهايان شوم بازهم خدا هست.او جانشين تمام نداشته هاي من است.
آوریل 6, 2010 در 12:18 |
اي سرنوشت از توكجا ميتوان گريخت
من راه آشيان خود از ياد برده ام
من را به گوشه راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
دكتر دنياي من بود…..
پاسخ:
پس بترسید از عقبی
آوریل 28, 2010 در 18:13 |
سلام
خیلی خیلی باحال بود مخصوصا برای من که تنهام
مه 1, 2010 در 00:23 |
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
اردیبهشت ۱۳۴۹
ژوئن 3, 2010 در 14:30 |
منم شریعتی رو دوست دارم …………
وباید بگم علی شریعتی باعث برگشت من از کفر شد.
ومن امروز جای خالی اونو نمیتونم با هیچ چیزی و هیچ کسی پرکنم…ایکاش بود
دلم تنگ است دلم بیتابو بی هنگ است
اسان مینویسم
با ز هم ارام میگریم
.
.
.
امروزاز تنهایی متنفرم
ژوئن 12, 2010 در 22:56 |
با قلم می گویم
ای همزاد ٬ای همراه
ای هم سرنوشت ٬
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت ٬
شعرهایم رانوشتی ؟
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت.
نوامبر 16, 2011 در 14:08 |
سلام ان نوشته یشما برای فردون مشیری هستش
من خواهش می کنم تا جایی که می تونین سخنان دکتر شریعنی رو با ذکر منبع بنویسین و از سخنایی که مطمين نیستین از نوشتنشون خود داری کنین در ضمن این سایت برای اینه که شا سخنای دکتر رو بنویسین نه…
ژوئیه 2, 2010 در 14:01 |
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه
بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است (
دکتر علی شریعتی )
ژوئیه 9, 2010 در 22:57 |
لام فقط میتونم بگم عالی بود
اوت 19, 2010 در 08:49 |
سه هم زبان
در زیر این آسمان می بینم که
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
«دکتر شریعتی»
اوت 20, 2010 در 11:25 |
اسمم را پدرم انتخاب کرد فامیلم را یکی ازاجدادم انتخاب کرد ساکت شوید چون می خواهم راهم را خودم انتخاب کنم
دسامبر 8, 2010 در 19:13 |
روحش شاد شما سلامت باشید منتظر مطالب بیشتر هستم.
ژانویه 24, 2011 در 17:46 |
امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیز تر است . شهید معلم دکتر علی شریعتی
پاسخ:این شعر است؟
آوریل 19, 2011 در 11:09 |
ددوست دارم راه ما راه شریعتی باشد
آوریل 27, 2011 در 13:39 |
حباب ها قربانی هوای درونشان می شوند . dr.shariaty
آوریل 27, 2011 در 13:41 |
خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت .dr.shariaty
آوریل 28, 2011 در 19:42 |
ممنون بسيار زيبابود استفاده برديم
شيشه ها فاقد احساسند………اما وقتي بر شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم دوستت دارم ارام گريست
مه 14, 2011 در 23:04 |
عالیه
مه 14, 2011 در 23:14 |
چرا برخي براي عشق دلهاشان نمي لرزند،چرابعضيها نميدانند كه اين دنيا به تار موي يك عاشق نمي ارزد،چرابعضي تمام فكرشان ذكر است ،ودرآن ذكر هم ياد خدا خاليست…_____باتشكر عالیه
مه 19, 2011 در 22:47 |
اشعار دیگر دکتر شریعتی رو میشه برام ایمیل کنید.با تشکر
مه 30, 2011 در 10:49 |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را . . .
شریعتی
ژوئن 27, 2011 در 15:01 |
سلام ممنون از اینکه مطالب خوبی گذاشتید.
دکتر شریعتی:غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.
ژوئیه 26, 2011 در 12:36 |
سلام به همه دوستان.
این هم یک سخن بیاد ماندنی دیگر از دکتر شریعتی:
نمی دانم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است ؛ نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن…
اوت 13, 2011 در 17:21 |
ممنونم از نوشته های زیباتون.
اکتبر 20, 2011 در 19:55 |
ممنون ازنوشته های زیباتون که حقیقت رو به رخ عالم میکشه
نوامبر 16, 2011 در 14:20 |
حسین آموخت که مرگ سیاه سرنوشت شوم مردم زبونیست که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند، آنان که گستاخی آن را ندارند که شهادت را انتخاب کنند مرگ آنها را انتخاب خواهد کرد.
(دکتر شریعتی)
***********************************************************************************
در زندگی طوری باش که آنان که خدا را نمی شناسند، تو را که می شناسند ، خدا را بشناسند.
(دکتر شریعتی)
**********************************************************************************
اساسا خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است، همه ی کسانی که در جستجوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خود نکنند اگر بتوانند «نفهمند» میتوانند «خوشبخت» باشند.
(دکتر شریعتی)
دسامبر 11, 2011 در 18:50 |
با سلام و تشکر
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش وجود دارد.
دکتر شریعتی
ژانویه 4, 2012 در 09:49 |
سلام
دوستان از تنهایی گفتن خواستم بگم همه ادما تنهان
منم یکی از همون تنهاترینها ولی بقول دکتر شریعتی اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
ژانویه 31, 2012 در 11:36 |
عالیییییییییییی…..
مارس 3, 2012 در 20:24 |
با سلام و با تشکر از شما برای نوشته های جالبتان از طرف دکتر شریعتی.
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود گاهی نمیشود نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود
دکتر شریعتی
مه 8, 2012 در 08:49 |
چو مستی دست در جای خدا زد
به چنگیزان و نامردان قفا زد
به لیلی حکم عشق دائمی داد
به شیرین حق خوب زندگی داد
به مجنون آتشی از جنس دم داد
به فرهاد اهرمی کوهان شکن داد
چرا لیلی و مجنون بازماندند
چرا فرهاد را از شیرین براندند
چرا وقتی که من مست و خدایم
چنان باشم که گویندم گدایم
……………………….
استاد کارو